باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

نخودی من و باباش

اول اردیبهشت اولین روز کودکستان

سلام باران بانوی من سلام باران بهاری ام امروز اول اردیبهشت و اولین روزی هست که بصورت رسمی رفتی کودکستان دخترم بزرگ شدی خانم شدی از دو روز پیش روزی ۱ ساعت مهد میرفتی تو رده کودکستان ولی از امروز از تایم ۸ تا ۱۲ مهد داری اموزش نقاشی زبان سفالگری  و... خانم مربی تون اسمش پریسا جون که خیلی دوسش داری بهت میگم مهد چه خبر بود میگی سلامتی خوشحالم وقتی میبینم دوست داری و با بچه ها و مربی ها جوش میخوری خداروشکر براحتی پذیرفتی و تنها موندی امروز اموزش سفالگری داشتی و به جوجه گلی خوشکل درست کرده بودی دیروز به خاله مهوش گفتی بیا نقاشی بکشیم بعد تو دفتر یه شکل کشیدی گفتی این مامان بزرگ منه بعدش براش چشم و بینی و دهن ...
1 ارديبهشت 1395

خوشبخترین با بودنت

  دختر که داشته باشی، با خود تصور می کنی پیچ و تاب شانه را در نرمی موهای طلایی اش  -وقتی کمی بلند تر شوند- و کیف عالم را می بری  از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان دختر که داشته باشی، خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده  به گوش انداخته اید -همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود  و خنده ی از ته دل امانش را می برد- دختر که داشته باشی  انتظار روزی را می کشی که با هم بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود  که بیندازیش به گردن دخترت دختر که داش...
23 اسفند 1394

پاییز و زمستون 94 به روایت تصویر

کاردستی مادر و دختری عکاس باشی !!!   تولد های هفتگی :)   اولین برف امسال یه روز فوق العاده در راه شوشتر جاده بروجرد پاییز آبشار های شوشتر بدون شرح! یه شب خوب فست فود ای تی اف مامانی و دوستای دبیرستان که حالا مامان شدن زیبای من مانکن کوچولو _ مگامال عشق بازی اولین باری که پدال زدی هنرنمایی 4 آذر _صبحانه_ ساحل انزلی با دوستان خردادی_ نمایش خاله سوسکه_ مجتمع کوروش چادر نماز که مامان جونی ملوکش دوخته   ...
20 اسفند 1394

1000 روزگی ت مبارک

سلام عزیز تر از جانم دخترم بارانم امروز 18 اسفند و 1000 روزه شدی 1000 روزگی ت مبارک پرنسسم  روزها بسرعت برق و باد در پی هم میگذرند و تو هر لحظه بزرگتر میشوی و بیشتر و بیشتر خودت رو در دلمون جا میدی نمی دونم چطوری از دوست داشتنت بگم قابل وصف نیست خیلی خانم و باوقار و فهمیده و عاقل هستی همه چیز و متوجه میشی وقتی به نفعت باشه با لطفن و خواهش میکنم خودتو لوس میکنی مثلن میگی مامان میشه لطفن گوشیتو یه لحظه بدی قربونت با ناز و ادا حرفزدنت گاهی هم صداتو کلفت میکنی با هیجان حزف میزنی این روزا کلی درگیر خونه تکونی جا به جایی های عید هستین دیشب با بابا حمید تخت و کمدت رو جا به جا کردیم کلی ذوق کردی هفته پیش مامان جون بابا جون ی...
18 اسفند 1394

30 ماهگی دخمل گل مامان و بابا حمید

سلام دخترنازنینم الان دوسال و نیمت شده و از همه لحاظ بزرگ شدی هم قدت بلند شده هم خیلی شیرین زبون شدی که دل مامان بابا رو با حرفات بردی هم خیلی عاقل و فهمیده  عاشقتم قشنگم  سه روز به پایین فصل پاییز مونده هوای پاییز خیلی سرده ولی گرمای وجودت به ما زندگی میده چند روز بخاطر دندون آسیابت تب داری دیشب اینقدر تبت بالا بود که با شیاف و آستامینوفن هم پایین نیومد ساعت 3 شب بردیمت  بیمارستان که تا نوبتمون بشه خداروشکر تبت پایین اومد  امروز دندونت بهتر بود و تب نداشتی  حدود سه هفته س که میری مهدکودک کلی ذوق و شوق داری از شبش ولی صبح ها کلی فیلم داریم تا لباس بپوشی با وجود تمام استرسی که داشتم خوشبختانه خیلی را...
28 آذر 1394